گریه میکنم
برای نخستین بار بی آنکه اشک بریزم گریه میکنم
بی آنکه چشمانم خیس شده باشد
جالب نیست نه ...
چطور میتواند جالب باشد؟!!
وقتی حتی بغض نکرده ام
وهیچ تورم محسوسی هم گلوی مرا در هم نمی فشارد
سینه ام نمی سوزد
قلبم تیرنمیکشد
گفتم که خودم را گم کرده ام
این من نیستم که دراین اتاق
روی صندلی مشرف به پنجره نشسته ام
و دستهایم راروی شقیقه هایم می فشارم
واز دریچه ی غبار آلود زندگی
به آن سو سرک میکشم
وچیزی نمیبینم
به یقین من نیستم
من جای دیگری هستم
خوب نمیدانم کجا...
برای همین است که بدون فشار بغض
و بدون بارش اشک گریه میکنم...
دیدم منم تموم شــــــــــــــــــــدم
خونم حلال ولی بـــــــــــــــــــــــــــــــــــدون
به پایه تو حــــروم شـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
اونیکه عاشـــق شده بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــود
بد جوری تو کار تو مونده بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــود
برای فاتحه بهــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
حالا باید فاتحه خونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
تــــموم وســـعت دلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو
بـه نــام تـو سنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد زدم
غـرور لعنتـی می گفــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
بازی عشــــقو بلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
از تـــو گـــله نمیکنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
از دســت قــــلبم شا کیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
چــرا گذشتـــم از خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودم
چــــــــراغ ره تاریکــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــیم
دوســت ندارم چـشمای مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن
فردا بــه آفـتاب وا بشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه
چه خوب میشه تصمیم تــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو
آخـر ماجرا بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشه
دســت و دلـت نلـــــــــــــــــــــــــــرزه
بـزن تیر خــــــــــــــــــــلاص رو
از اون که عاشقـــــت بود
بشـنو این التماس رو
....................
...........
......
...
بر تن سجاده ی دیروز
دو ركعت نماز عشق مانده است
كه تو نخوانده بودی.
این سجاده تا ابد پهن است
رو به سوی قبله ی عشق
تا دست های رو به آسمانت بماند
در یاد این قبیله ی عشق
بر تن سجاده ی دیروز
حسرتی نهفته است
حسرت اشك های تو
در پیچ در پیچ كوچه های دعا
حالا كه تو نیستی...
سجاده مانده است و تسبیح و مهر و... خدا
اونی که گفتم نرو گفت نمیشه
دیروز دیگه رفت واسه ی همیشه
وقتی میخواست بره اون منو صدا کرد
واستاد و تو چشام خوب نگا کرد
گفت میدونی خودت برام عزیزی
این اشکارم بهتره که نریزی
مجبورم برم که سفر چاره ی کارمه
یاد اون خاطرات مرحم دل پارمه
تقدیر ما از اولم همین بود
یکی تو آسمون اونیکی زمین بود
تو تقدیر ما هر چی حیرونیه
مال خطوط روی پیشونیه
شاید اگه دائم بودی کنارم
یه روز می دیدی که دوست ندارم
می خوام برم و تا ابد بمونم
سخته برای هر دو مون میدونم
آره گفتی کسی
اونی که گفتم نرو گفت نمیشه
دیروز دیگه رفت واسه ی همیشه
وقتی میخواست بره اون منو صدا کرد
واستاد و تو چشام خوب نگا کرد
گفت میدونی خودت برام عزیزی
این اشکارم بهتره که نریزی
مجبورم برم که سفر چاره ی کارمه
یاد اون خاطرات مرحم دل پارمه
تقدیر ما از اولم همین بود
یکی تو آسمون اونیکی زمین بود
تو تقدیر ما هر چی حیرونیه
مال خطوط روی پیشونیه
شاید اگه دائم بودی کنارم
یه روز می دیدی که دوست ندارم
می خوام برم و تا ابد بمونم
سخته برای هر دو مون میدونم
آره گفتی کسی
همونی که رو پیشونیمون نوشته
فکر نکن دوری و اینجا نیستی
قلب من اونجاست و تنها نیستی
منتظر شعرا و نامه هاتم
هر جا میری، بدون منم باهاتم
غصه نخور زندگی رنگارنگه
یه وقتایی دور شدنم قشنگه
دیگه سفارش نمیکنم عزیزم
نزار منم اینجوری اشک بریزم
شاید یه روزی به هم رسیدیم
همدیگرو شاید یه جایی دیدیم
مراقب گلدون اطلسی باش
یه وقتایی منتظر کسی باش
کسی که چشاش یه کمی روشنه
شاید یه قدری هم شبیه منه
دیگه باید برم خیلی دیره
فقط نزار خاطرمون بمیره
با خدافظی منو در به
با خدافظی منو در به در کرد
اشکامو دید و بعدش سفر کرد
از وقتی رفت دستام رو به آسمونه
شاید پشیمون بشه برگرده بمونه
فهمیدم امروز سفرم یه درده
من چیکار کنم اگه که بر نگرده
پشت سرش میریزم آب یه دریا
منتظر میشینم بی تاب تا فردا
الهی که بدون هیچ فرودی
بشه ستاره و برگرده به زودی

شب شد دوباره تمام غمهای عالم دارن میان سراغم
دم غروب قلبم سرشار از ترسه خدایـــا
دوباره یه شب دیگرو باید درد بکشم
خیلی وقت پیش دوست داشتم
هرچه سریع تر شب بشه اما ...
دیگه شب با تمام زیبایهاش
برام شده یه کابوس تنهای
این شبا وقتی میان سراغمون که اونی
که باید کنارمون باشه نیست
و حالا دوباره گرمای این قطرات قشنگو روی
چشمام احساس میکنم...![]()

یه غریب جواد

تنها ترین غریب دنیا
خدایـــــــــــــــــــــــــــــــــــا خیلی سخته اون لحظه ای که میگن
بیا برای آخرین بار زنگیتو ببیـــــــــــــــن
رفتــــــــــــــــم
فقط تونستم یه فریاد بزنم به
بلنـــــــــــــــــدای سکوت
سکوتی غمبــــــــــــــــــــــار
اقیانوسی از اشک تما قلب خستمو پر کرده
بود فقط تونستم آروم به قدمهای نگاه کنم
که داشت تمام زنگیمو از من دور میکرد خیلی دور
فقط یه صدای تمام دل بارونیمو پر کرده بود
آخرین خواسته ی اون
این بود می گفت نفس بکش
ولی دیگه نفسی ندارم
خدایـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا

به دستـــــــهای تو دل بستم نمیدونی چقد خستـــــم
خدایـــــــــــــــــا

دردهای من بیشماره ولی اینو بدون خداجون که یادت توی قلبم موندگاره ...![]()


تک شاخه گلی که از باغ زندگی برایت چیده ام تقدیم تو ...
![www.friendsmail.net.tc gurlzgroup [www.friendmails.net.tc]](http://aycu09.webshots.com/image/45128/2004728331090715343_rs.jpg)
و چه تلخ است لحظه ای به نام جدایی

در انتظار دستی که مرا یاری کند ... یه غریب جواد
هوا ترست است به رنگ چشمانت
دوباره فال گرفتم برای چشمانت
اگر چه کوچک وتنگ است دنیا
قبول کن بریزم به پای چشمانت
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید
یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و درآن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم اید تو به من گفتی از این عشق حذر کن
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب ایینه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا که دلت با دگران است
تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن
با تو گفتم حذر از عشق ؟ ندانم
سفر از پیش تو ؟ هرگز نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی من نه رمیدم نه گسستم
بازگفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم نتوانم
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید
یادم اید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای دردامن اندوه کشیدم
نگسستم نرمیدم
رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم
بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم

خداوندا نمی دانم
در این دنیای وانفسا
كدامین تكیه گه را تكیه گاه خویشتن سازم
نمیدانم
نمی دانم خداوندا.
در این وادی كه عالم سر خوش است و دلخوش است و جای خوش دارد.
كدامین حالت و حال و دل عالم نصیب خویشتن سازم
نمی دانم خداوندا
به جان لاله های پاك و والایت نمی دانم
دگر سیرم خداوندا.
دگر گیجم خداوندا
خداوندا تو راهم ده.
پناهم ده .
امیدم خداوندا .
كه دیگر نا امیدم من و میدانم كه نومیدی ز درگاهت گناهی بس ستمبار است و لیكن من نمیدانم
دگر پایان پایانم.
همیشه بغض پنهانی گلویم را حسابی در نظر دارد و می دانم كه آخر بغض پنهانم مرا بی جان و تن سازد.
چرا پنهان كنم در دل؟
چرا با كس نمی گویم؟
چرا با من نمی گویند یاران رمز رهگشایی را؟
همه یاران به فكر خویش و در خویشند. گهی پشت و گهی پیشند
ولی در انزوای این دل تنها . چرا یاری ندارم من . كه دردم را فرو ریزد
دگر هنگامه ی تركیدن این درد پنهان است
خداوندا نمی دانم
نمی دانم
و نتوانم به كس گویم
فقط می سوزم و می سازم و با درد پنهانی بسی من خون دل دارم. دلی بی آب و گل دارم
به پو چی ها رسیدم من
به بی دردی رسیدم من
به این دوران نامردی رسیدم من
نمیدانم
نمی گویم
نمی جویم نمی پرسم
نمی گویند
نمی جوند
جوابی را نمی دانم
سوالی را نمی پرسند و از غمها نمی گویند
چرا من غرق در هیچم؟
چرا بیگانه از خویشم؟
خداوندا رهایی ده
كللام آشنایی ده
خدایا آشنایم ده
خداوندا پناهم ده
امیدم ده
خدایا یا بتركان این غم دل را
و یا در هم شكن این سد راهم را
كه دیگر خسته از خویشم
كه دیگر بی پس و پیشم
فقط از ترس تنهایی
هر از گاهی چو درویشم
و صوتی زیر لب دارم
وبا خود می كنم نجوای پنهانی
كه شاید گیرم آرامش
ولی آن هم علاجی نیست
و درمانم فقط درمان بی دردیست
و آن هم دست پاك ذات پاكت را نیازی جاودانش هست

باز هفت سین سرور
ماهی و تنگ بلور
سکه و سبزه و آب
نرگس و جام شراب
باز هم شادی عید
آرزوهای سپید
باز لیلای بهار
باز مجنونی بید
باز هم رنگین کمان
باز باران بهار
باز گل مست غرور
باز بلبل نغمه خوان
باز رقص دود عود
باز اسفندو گلاب
باز آن سودای ناب
کور باد چشم حسود
باز تکرار دعا
یا مقلب القلوب
یا مدبر النهار
حال ما گردان تو خوب
راه ما گردان تو راست
باز نوروز سعید
باز هم سال جدید
باز هم لاله عشق
خنده و بیم و امید
لیک در این همه رنگ
لیک در این همه نور
سهم من هم این شد
که بمانم دلتنگ
و نباشم مسرور
باز تحویل سکوت
باز شمعی واژگون
باز اشکی در دو چشم
باز بغضی در گلو
باز تندیس بهار
مشت می کوبد به در
پنجره فریاد کرد
او نیامد از سفر
باش تا سال دگر
باش تا سال دگر

